دلنوشته ای برای محمد جواد صادقی، یکی از وبلاگ نویسان و فعالین فرهنگی استان، که مدتیست گرفتار رنج و درد ناشی از بیماریست و لحظه های عمرش چندان گوارا نیستند.
جوادجان برای من ناشناخته بودی. ندیده بودمت. نزدیک انتخابات گذشته ی مجلس بود که با نوشته هایت در فضای مجازی، اسمت بر سر زبان ها افتاد. بر سر زبان کسانیکه گاه به گاه کنجکاوی میکردند و بگو مگو های ماجرا را از فالگوش تو سرک می کشیدند. من نیز یکی از این خیل مشتاقان بودم. بسیاری تحسینت می کردند و بسیاری دیگر نیز ملامت. بعضی ها به محکمه ی لعنت می بردند و برخی دیگر بر کرسی عز و حرمت می نشاندنت. هر کس بر دری میکوفت. نمی شود ملامت مان کرد. آخه همه ی دار و ندارمان از دنیای پرزرق و برق سیاست که بسیاری شیفته اش هستند.، همین میدان انتخابات است که انهم هر چهار سال یکبار تکرار می شود و خیلی زود نیز میگذرد و عطشمان را برطرف نمی کند.
بسیاری از آنها که ملامتت می کردند همانهایی بودند که این حقیر در جایی به شوخی آنها را شیفتگان خدمت خطاب کرده بودم. آنها می گفتند که عاشق مردمند و خدمت. اما شما به سئوالشان می کشیدی. و به زعمشان پرده ها را می دریدی. قلمت سحرانگیز می نمود و داشت بعضی شان را به چالش می کشید. اما افسوس...
افسوس و هزاران آه و افسوس که دچار حادثه ای ناخوش گشتی. و قهر طبیعت( العیاذ بالله) ناجوانمردانه زمین گیرت کرد. این خبر ناگوار چون خیل مشتاقان و دوست دارانت دل نگرانم کرد. به دلم گفتم که خدایاجواد را از خانواداش مگیر. بلوچستان من فرزندان کمی چون جواد دارد. پس او را برای ایرانم و بلوچستانم نگهبان باش و به سلامت به آغوش گرم خانواده بازش گردان.خداوند نگاهدارنده ایست بس بزرگ و بخشنده ایست بس بررگتر. او قادر متعال است. بندگانش را دوست دارد. بلکه آنچه که بر بندگانش می گذراند از باب امتحان است و آزمایش.
جوادجان از روزی که خواندمت و شناختمت مدام شوق دیدنت را در دل داشتم اما گویا قسمت نبود تا اینکه خودت با ارسال پیامی بهانه شدی تا تلفنی جویای حالت شوم. این باعث شد که شوق دیدنت در دل افزون گردد. بلاخره بخت یار گشت و فرصت وصال نیز حاصل
جوادجان می گویند که رسم است، که چون دو دوست به هم رسند و یا به دیدن هم بروند آنکه میزبان است از برای حرمت و نکوداشتت به پیشوازت آمده و شمارا دست بفشارد و نیز بر گونه هایتان بوسه ای ارزانی بدارد ، وانگهی بر صدر مجلست بنشاند. تا اینکه رسم ادب و دوستی را در حقت بجا آورده باشد.
ولی دریغا ز دست روزگار، هنگامیکه به دینت آمدم قضیه بر عکس می نمود. تو را و جسم نحیف و تن رنجیده ات را توان جنبیدن نبود. این من بودم که باید قدم پیش می گذاشتم و تا کنار تختت می آمدم و دست بر دستت میگذاشتم و دستت را می فشردم و بوسه بر گونه هایت میزدم. چون دلم چنین می خواست. دلم می خواست که از برای آنچه که به نام من بلوچ اسبت را زین کرده ای تا در میان خیل مشاقان و دوست داران این آب و خاک، که به نام من است، تا قله های نام و نمود بتازانی. دلم می خواست با آنکه تنت رنجور است اما در آغوشت بگیرم تا قلبت تپش های قلب من را نیز که برای این آب و خاک و دریای مکران و تفتان سرفرازش می تپد با گوش جان بشنود. و قلب هایمان یک چیز را نجوا کنند. اما حیف که گفتی طبیبانت تو را از هر گونه حرکتی برحذر داشته اند. و ترسیدم که باین کارم مبادا باعث زحمتت شوم و به گفتن سلامی اکتفا کردم و در کنارت نشستم.
نشستم و نظاره ات کردم که چگونه با آنهمه مشقت مثل رودخانه ای بیقرار که مدام در خود پیچ میخورد، به سنگ ها برخورد میکند، ماهیهای رقصان را در خود میکوبد و گاهی آرام می گیرد. تو سرشار از امیدی و حرکت. حرکت دوباره. جوادجان باور کن که تو شگفتی سازی و باور نکردنی. این را از شوق نگاهت و از بازی انگشتان دستت بر صفحه ی کلید لب تاپت با چشمان خود دیدم. و در باطن خود گفتم آفرین بر همت مردانه اش و و قلبم نجوا می کرد خدایا سلامت جوادم آرزوست.......................