فرارو- ابراهیم نوروزی عکاس ایرانی دیروز توانست در دو بخش، جوایز بنیاد معتبر "ورلد پرس فوتو" 2013 را به دست آورد.
گفتنی است آلبوم «قربانیان عشق اجباری» مربوط به اسید پاشی شوهر معتاد "سمیه" در روستای همت آباد بم است. این مرد پس از آنکه كه متوجه شد همسرش قصد جدایی از او را دارد، وی را تهديد به اسيدپاشي كرد و نهايتا در حالي كه همسر و فرزند شیرخوارش خواب بودند نقشه خود را عملی کرد. در پی کمک های مردمی، سمیه و دخترش در سفر به تهران در بیمارستان فارابی بستری و تحت عمل قرار گرفتند. عکس های این مجموعه تا پس از انجام عمل بر روی چشمان دختر در بیمارستان را شامل می شود.
عکسها را می توانید در سایت فرارو ببینید.
....................................................
روایت دوم : ماجرای اسید پاشی که من شاهدش بودم :
یک روز بعد از عید قربان سال 86 بود. این تاریخ را عرض می کنم چون دقیق تاریخ شمسی اش در ذهن من نمانده است.اوائل شب است و در حیاط منزل خواهرم ، که در منازل سازمانی یکی از محله های شهر خاش قرار دارد ، با یکی از دوستانم از طریق پیامک در حال گفتگو بودم.
صدای جیغ از داخل کوچه مرا به داخل کوچه می کشاند ، به سرعت خودم را به جوانی حدودا" 22 ساله که دارد به خود می پیچد و جیغ می کشد ، می رسانم . جوان که انگار جایی را نمی بیند ، به ماشین تویوتای مدل 78 که پارک شده است برخود می کند . فریاد کشیدم که چی شده ؟ فقط می گفت چشمهایم دارم کور می شوم . بوی تند اسید به مشامم خورد . وای خدایا ! شاهد اسید پاشی ای بودم . دستپاچه شدم ، واقعا" نمی دانستم چه کار کنم . از زنی که بعدها فهمیدم که عروس قربانی اسید پاشی است و از داخل منزل مکانی که اسید پاشی در آن اتفاق افتاده بود خواستم که زنگ بزند به 118 اورژانس!
جیغ و داد مرد جوان هنوز ادامه داشت ، لحظه ای با خود اندیشیدم که صورت و گردن سوخته اش را زیر شیر آب بگیرم . بدون معطلی مرد جوان را به داخل حیاط منزل بردم و شیر آب را باز گردم و چشمهای مرد را که سیاهی اش از دست رفته بود و آسمانی رنگ شده بود را با فشار آب که خوشبختانه زیاد بود شستم. در همین هنگام مردی دیگر که باز بعدها فهمیدم که برادر قربانی است به کمکم آمد و پیراهنش را پاره کردیم و گردن و سینه مرد را که هم سوخته بود را نیز شستیم.
کوچه شلوغ شد . مردی که سواری زانتیا داشت به کمکمان آمد و به اتفاق جوان قربانی را به بیمارستان رساندیم. خوشبختانه در آنجا گفتند که بدلیل شستشویی که ما داده بودیم سوختگی اسید متوقف شده است و با شتشوی تکمیلی و مالاندن پمادهایی خاص به قسمتهای سوخته شده ، گفتند هر چه سریعتر برای ادامه درمان باید به زاهدان اعزام شود.
من هم به منزل برگشتم. دو سه روز بعد برای تحصیلم به اصفهان رفتم. احضاریه های متعدد دادگاه ، از من به عنوان تنها شاهد پرونده ، که از قضا خانوادگی بود !! می خواست که برای ادای شهادت به دادگاه بروم. بعدها به دادگاه رفتم و اظهارتم را بیان داشتم. اما نکته جالب مرد جوان قربانی ، من را به عنوان ناجی اش می شناخت و می گفت که کار من باعث شد که چشمهایش را از دست ندهد. البته چشمایش دچار مشکلاتی شده بود. اما خوشبختانه از دست نرفته بودند.
امشب که عکسهای ابراهیم نوروزی از زن بمی و دختر ش که قربانی اسید پاشی شوهرش شده بودند ؛ را دیدم ، چگرم آتش گرفت . یاد ماجرای اسیدپاشی در خاش افتادم که من تنها شاهد پرونده اش بودم !