سالها قبل وقتی می خواستم ، از انار سنگان بنویسم ، ناخودآگاه تیتر زدم : انار سنگان هدیه تفتان . مگر می شود از مادری مهربان نگفت که چه داد و دهش هایی به فرزندانش دارد. در دامانش حیات به زیبایی تمام جریان دارد. رودخانه هایی پر آب ، مراتعی زیبا که زیر پای بزغاله ها در کنار گله با نوای موسیقی ، بازی می کنند ، خسی عجیب را بر آدمی مستولی می کند که فقط اگر فرزند نقتان باشی این حس را می توانی درک کنی . تقتان روح زندگی را در کویر دمیده است. شاملو ، شاعر نامی معاصر در مورد خاش گفته بود : خاش تابویی است در قلب کویر . واقعا" تفتان اسنثنایی است که قاعده همیشگی کویر را به بازی گرفته است.
تفتان مانند شمع است ، زندگی می دهد اما خود از درون می سوزد . سوز و گداز تفتان ، که از دهانه آتشفشان نیمه خاموش آن به بیرون پرتاب می شود و اشک هایش که در آب گرم شفا بخشش جاری است ، از چه سرگشتگی و پریشانی حکایت دارد ؟ این زیبای مغرور ، چرا سالهاست که در درونش غوغایی به پا خواسته است؟ چرا هیچگاه فرزندانش را سر آن نبوده است که راز این سوز و گداز را کاشف باشند؟ تفتان از چه می نالد و بر چه اعتراض دارد ؟
پدرم در دوران کودکی «چاچاوک هایی » از جنگ کوه تفتان و بزمان و شکست کوه بزمان می گفت. همیشه با خودم می گفتم : « تفتان من قهرمانی ست ، که شکست را نمی شناسد » اما آیا همانگونه که «دماوند» را یا «سبلان » و یا « دنا» را قدر می شناسند ؛ تفتان من را می شناسند یا قدرشناس و سپاسگرارش هستند؟ نمی دانم آیا تفتان همبشه پیروز من ، روزی به جنگ نامرادیها خواهد رفت و.... و یا همچنان عصبانیتش را در درونش می ریزد ؟
هیچگاه نخواسته ام که بر بلندای تفتان باشم ، چرا که نمی خواهم خود را بدین صفت نازیبا : « فاتح تفتان » وصف کنم اما همیشه بر بلندی « گنجمین » که نامش در آدرس این وبلاگ هست ، می ایستم و لختی بر پایین دستها می نگرم ، دریای مکران را که نمی دانم چه اصراری دارند که «عمان » اش بنامند را از دوردستها می بینم . شعر شاعر بزرگ بلوچ « ملارگام حواشی» لحظه ای مرا سرشار از شور و احساس می کند آنگاه که در شعری فی البداهه به جنگ سیدخان کرد می رود و در وصف تفتان می سراید :
ریک شاندالگ په هوری گوارگا شرد نبیت
گنجمین کوه بلندین په صیاد گردگا هرد نبیت.....
چند روز قبل بود که باز نفتان مرا به خود خواست به اتفاق یکی از دوستان ، به دامنه های شمالی تفتان رفتیم اینبار بر بالا دستهای تفتان نظر کردم « هویتی زخم خورده » را دیدم که در جبر هژمونیک نیروهایی قدرتمند قرار داشت بغض کردم ، اشکهایم را با دستم پاک کردم ، ناخودآگاه خود را به آغوش تفتان انداختم که خود هم در سوز و گداز بود ....
آی تفتان من !!