آيا تقليل گرايي و فرافکنی ما را پايانی هست؟
عبدالوهاب شهلی بر
نظريه ي غربزدگي جلال آل احمد، اگر چه به وادي هاي عجيب و غريبي کشيده شد، اما حداقل خاصيت اش اين است که به خواننده اش اين فهم خوب را مي دهد که يه ذره به خودش هم متکي باشد و همه چيز را از ديگران طلب نکند!
ذهن اقليت اصولاً ذهني ترسان و لرزان است و غالباً به جاي اتکاء به خود و به جان خريدن زحمت انديشيدن و بنيان گذاشتن سازوکارهاي لازم براي رشد جامعه و فرهنگ اش، دل به لطف بالادستي هايي مي سپارد که اصولاً نه آگاهي از جامعه و فرهنگ اش، دارند و نه دغدغه ايي جدي در جهت رسيدن به چنين آگاهي اي.
رنجش اخير تعدادی از هنرمندان منطقه از عملکرد نامناسب مديريت منطقه آزاد چابهار که در قالب هاي متفاوتي هم از طرف خودشان و هم از طرف عزيزان ديگر بيان شد، طبيعي و قابل درک است، اما پرسشي که مطرح مي شود اين است که آيا مقصر اصلي عدم فضاسازي مناسب براي نمايش و معرفي فرهنگ و هنر بلوچ، فقط نهادهاي دولتي به معناي عام هستند و خود جامعه ي بلوچ هيچ نقشي ندارد؟ به بيان ديگر، مگر هيچ امکان ديگري به جزء ميدان داري دولت براي معرفي و نمايش فرهنگ بلوچ وجود ندارد؟
اينکه نهادهاي دولتي چون شبکه ي تلويزيوني استان و يا منطقه آزاد چابهار، به سمت و سوي معرفي درست فرهنگ و هنر بومي منطقه حرکت کنند، خواسته اي کاملاً طبيعي و به جااست اما، کل ماجرا، نيست. اگر در خصوص عملکرد نهادهايي همچون نهادهاي فوق، نقدي وارد است، که هست، نهادهاي اجتماعي و مردمي تقصير به مراتب بيشتري در خصوص نداشتن دغدغه فرهنگ و هنر مردمشان، را دارند!
در يک نگاه، مسولين انتصابي در درجه اول فقط به اولويت هاي سازماني و اداري شان متعهد هستند و بطور مستقيم هم ديني به مردم منطقه ندارند! چون آنها نه با راي مستقيم مردم، بلکه بر مبنايي ديگر، به موقعيت فعلي شان دست يافته اند! اما در اين ميان اعضاء نهادهاي مردمي چون، نمايندگان مجلس شوراي اسلامي، اعضاء شوراهاي اسلامي شهر و روستا و نيز شهردارهاي برگزيده آنها، چه عملکردي در خصوص معرفي و رشد فرهنگ و هنر مردمي که از خير و برکت آنها به موقعيتي دست يافته اند، داشته و دارند؟
دو شهر زاهدان و چابهار که به ترتيب به دليل بافت ثابت و متغير جمعيتي که دارند از فرصت هايي استثنايي براي معرفي و رشد فرهنگ و هنر بومي منطقه، برخوردارند، اما شوراي هاي اسلامي اين دو شهر که اتفاقاً به ترتيب اکثريت و تمامي آنها بلوچ هستند و مضاف بر اين شهردارهاي هر دو شهر هم چنين حکايتي دارند، متاسفانه اصلاً در اين وادي ها نيستند و دل در سوداهاي ديگري سپرده اند.
به دليل نبودن مجال کافي در اين نوشته از شهر زاهدان، مي گذريم و مختصري به شهر چابهار که بحث روز است و از فضاي ساختاري بهتري برخورداراست، مي پردازيم. شهر چابهار در ايام نوروز از فرصت هايي طلايي براي نمايش و رشد فرهنگ و هنر منطقه، برخوردار است. اين شهر در تعطيلات نوروزي انباشته از توريست هاي بومي و غيربومي است که براي گذران اوقات فراغت و رسيدن به نوعي تجربه ي سرخوشي زندگي، هم وقت کافي و هم پول لازم براي بهره مندي از برنامه هاي فرهنگي و هنري را دارند اما دريغ از تفکري اجتماعي که بتواند از اين ظرفيت استثنايي استفاده کند!
گيريم که مديريت منطقه آزاد دغدغه معرفي و نمايش فرهنگ و هنر منطقه را نه در گذشته داشته و نه در آينده خواهد داشت! اما آيا امکان ديگري براي برنامه ريزي در اين خصوص وجود ندارد؟ واقعيت اين است که امکان هاي بسيار زيادي وجود دارد که يکي از مهم ترين آنها شوراي اسلامي و شهرداري چابهار است؛ کل شهر چابهار که در اختيار منطقه آزاد نيست و توريست ها هم محبوس در آن نيستند!
اگر اعضاء شوراها و شهردارهاي بلوچستان که در مراسم بي پايان پلوخوري و گده نشيني! نطق هایشان در خصوص خدمت به مردم و فرهنگ شان تمامي ندارد و با چنين نطق هايي راي مردم را به خود اختصاص داده اند، واقعاً دغدغه فرهنگ و هنر منطقه را داشته باشند، مي توانند با محوريت شورا و شهرداري چابهار در ايام نوروز در فضاهايي چون سالن هاي شهري، سواحل دريا و ... امکان هنرنمايي هنرمندان مستعد منطقه را که فوق العاده با انگيزه و کم توقع هستند، فراهم کنند.
توجه به اين نقطه مهم است که فرصت حضور توريست هاي نورزوي در چابهار، نه فرصتي براي يک شهر بلکه فرصتي براي کل منطقه است که بايد از آن به بهترين شکل ممکن ،استفاده شود لذا نهادهاي مردمي شهر چابهار وظيفه اي خطيري در اين خصوص دارند. البته لازم است گروه هاي هنري کل منطقه هم نهادهاي مردمي چابهار و شهرهاي خودشان را جدي تر بگيرند و با پيگيري و رايزني براي رسيدن به دغدغه هايشان، فضاسازي کنند. بايد قبول کنيم که گير اصلي فرهنگ و هنر منطقه نه در نهادهاي دولتي، بلکه در جاي ديگري است!
به هنگام درگذشت استاد دينارزهي خيلي از دوستان از نهادهاي فرهنگي دولتي گله کردند که قدر ايشان و ساير استادان موسيقي بومي را به جا نمي آورند و امکاني براي هنرنمايي جدي و حمايت هاي معيشتي از آنها به عمل نمي آورند، در انتهاي نوشته اي تحت عنوان« خاموشي چراغ پرفروغ نسل سوخته ي موسيقي دانان بلوچ: در رثاي فقدان سه استاد فقيد موسيقي بلوچي کمالان، بامري و دينارزهي» مطرح کردیم: « اندوه سهمگيني که با شنيدن خبر فقدان موزيسين هاي هنرمند، بر روح و جان جامعه ي بلوچي تحميل مي شود، کفاره ي قدرنشناسي و جفايي است که در حق آنها روا داشت و امکان داشتن يک زندگي هنري طبيعي و بدون از ترس و استرس را از آنها دريغ ورزيد. البته وجدان جمعي اين جامعه ي سياست زده و مسلک زده، هنوز دوست دارد براي رها شدن از بار گناه دسته جمعي اش، به جاي بازانديشي و طلب بخشش از موسيقي داناني که آنها را سوخت، فرافکني کند و همه ي کاسه کوزه ها را بر سر سياست، بشکند. اما اين فرافکني، خاصيتي جزء هبوط بيشتر هنر و موسيقي در بلوچستان نخواهد داشت. خود انتقادي دسته جمعي و شالوده شکني تجربه ي تاريخي که پشت سر گذاشتيم و تک تک ما در ساخته شدنش شريکيم، حداقل کارمثبتي است که مي توانيم براي رشد و تعالي موسيقي بلوچي، بعنوان يک موسيقي انساني و زندگي بخش، در جامعه ي امروز و آينده مان داشته باشيم».
واقعيت اين است که در داستان مفصل حاشيه بودگي فرهنگ و هنر بلوچ، تقصير خود ما به مراتب بيشتر از ديگران است و شايسته است که صورت مسئله را پاک نکنيم و يا آنرا تقليل نداده و به گردن ديگران نيندازيم و یا اصطلاحاً فرافکنی نکنیم! مسئله اين است که کليت جامعه ي ما - و به طبع نهادهاي مردمي بر آمده از آن- به صورت جدي دغدغه فرهنگ و هنرش را ندارد و فعلاً دل به چيزي هاي ديگر خوش کرده است! اما قرار نیست وضعیت موجود تا ابد سرنوشت ما باشد؛ در هر شرایطی امکان هایی برای تغییر جامعه ی بلوچی، همچون هر جامعه ی دیگری وجود دارد.