هر چند در کتابهای ادبیات دوره دبیرستان زمان ما نامی از « محمد بهمن بیگی»- موسس آموزش و پرورش عشایر در کشور- نبود اما در سالهای اخیر نوشته های این بزرگمرد عرصه تعلیم و تربیت به کتب درسی راه یافته است. چند سال قبل بود که با جوانی از ایل قشقایی از شهر بروجن در استان چهارمحال و بختیاری به مقصد شهر رضای اصفهان همسفر بودم ، این جوان با احساس و شوری غیر قابل توصیف از محمد بهمن بیگی و خدماتش به عشایر سخن می گفت . که معادل این علاقه را در علاقه نوجوانان طایفه ای سرحد به سردارن طایفه شان دیده بودم. با این تفاوت که بهمن بیگی و خدماتش کجا و سرداران ما کجا !!
هر چند نمونه هایی از معلمان فداکار عشایری را در استان می توان یافت که دریچه ورود کودکان لازم التعلیم عشایری به آموزش و پرورش بودند ، اما با این حال چنانکه که قبلا" عرض کردم واقعا" جای بهمن بیگی ها را در میان این سرزمین کویری خالی می بینم. مردی که می توانست به مناصب بالایی در دولت زمان خویش دست یابد اما همه وقتش را صرف آموزش کودکان عشایری کرد. قابل توجه تمام آنهایی که خدمت را فقط در داشتن نمایندگی مجلس ، مدیر کلی و عضو شورای شهر بودن می بینند.
11 اردیبهشت سال 89 بود که که محمد بهمن بیگی بنیانگزار آموزش و پرورش عشایری و خالق آثاری همچون : بخارای من ایل من ، اگر قره قاچ نبود ، به اجاقت قسم و طلای شهامت در سن 103 سالگی چشم از جهان فرو بست و در سپاس و امتنان هزاران نفر از مردم شیراز در خاک آرام گرفت.
نوشته زیر متنی است که شیرزاد عبدالهی از منتقدان آموزش و پرورش در روزنامه اعتماد نگاشته است.
عکس : محمد بهمن بیگی
گچ سفيد فشنگم/ تخته سياه تفنگم
بهمن بيگي در خاطرات خود نوشت: «سال 1344با نويسنده پرجوش و آزاده جناب جلال آل احمد ديدارهايي داشتم. در منزل يكي از دوستان مشتركمان آقاي دكتر توكلي بوديم. خانم سيمين دانشور هم حضور داشتند. جلال به من گفت فلاني! من تعريف كارهاي تو را از خيلي ها شنيده ام. فعلابا ؟درصد كارهايت موافقم و نسبت به 50 درصد ديگر مشكوكم. عرض كردم چه بايد بكنم تا از شك بيرون آييد. گفت بايد دست مرا بگيري و با هم يك گشت و گذاري به ايل داشته باشيم و كارهايت را با چشم ببينم. گفتم استدعا مي كنم كه در همين شك بمانيد و هيچگاه از آن بيرون نياييد! اگر من دست شما را بگيرم و به ايل ببرم و محتملابعدها طي نوشته يي توصيفي از من بفرماييد، كارم تعطيل خواهد شد! ترجيح مي دهم به جاي شما يكي از مديران سازمان برنامه يا يكي از ژنرال هاي چندستاره را به ايل ببرم و كارم را نشان دهم تا پيشرفتي حاصل شود و بتوانم امكاناتي بگيرم.» بهمن بيگي مي توانست در سال هاي جوانيش در دهه 20، وكيل مجلس، سفير كبير يا وزير شود، همچنان كه مي توانست در سال هاي بعد از كودتاي 28 مرداد وارد حلقه هاي ادبي و هنري روشنفكري شود. او حتي مي توانست مانند برخي از خان زاده هاي عشاير تفنگ بردارد و به كوه بزند. اما به جاي اينها، آگاهانه زندگي خود را وقف آموزش كودكان عشاير كرد. بهمن بيگي كه سياست مخرب تخته قاپو كردن و اسكان آمرانه عشاير در دوره رضا شاه را به ياد داشت، حرف خود را روشن و صريح همه جا مي گفت: «مدرسه ايل بايد مثل خود ايل متحرك باشد». اما مرغ ديوانسالاري وزارت فرهنگ هم يك پا داشت: «ايجاد مدارس سيار خواب و خيال است. ابتدا بايد ايل ساكن شود». سماجت هاي بهمن بيگي سرانجام نتيجه داد. در اواسط دهه 30 بالاخره مديركل فرهنگ فارس پذيرفت كه «دايره آموزش عشاير فارس» در گوشه يي از اداره تشكيل شود. اين دايره پس از مدت كوتاهي به اداره و سپس به اداره كل آموزش عشاير كشور تبديل شد و محمد بهمن بيگي كه اينك آرزوهاي خود را بيش از هميشه دست يافتني مي ديد، در راس اين تشكيلات قرار گرفت. روياهاي او تمام نشدني بود. براي تربيت معلم مخصوص مدارس عشايري، در سال 1336، دانشسراي عشايري را تاسيس كرد. با پايان تحصيلات 6 ساله ابتدايي كودكان ايل، بهمن بيگي احساس مي كرد كه كارش ناتمام است. زيرا كودكان با استعداد عشاير امكان ادامه تحصيل نداشتند، براي جبران اين نقيصه در سال 1346 دبيرستان شبانه روزي عشايري با ظرفيت 40 دانش آموز، از ميان فارغ التحصيلان مدارس عشايري، آغاز به كار كرد. كيفيت آموزش در اين دبيرستان به قدري بالابود كه آوازه آن در سراسر ايران پيچيد. بيش از 90 درصد فارغ التحصيلان اين دبيرستان در رشته هاي برتر دانشگاه هاي معتبر كشور پذيرفته مي شدند. حاصل كار بهمن بيگي باسوادكردن 500 هزار كودك عشاير و تربيت ده ها هزار معلم براي مدارس سيار عشايري بود. تعداد زيادي از بچه هاي عشاير بعدها دكتر و مهندس و دبير و مدير اداري شدند. بهمن بيگي در دوره مديريت خود تبديل به شخصيتي اسطوره يي شد. هنوز هم معلمان قديمي ايلات فارس و بوير احمد و دشت مغان اردبيل و كردستان و ايلام مردي را به ياد مي آورند كه سوار بر اسب از كوه و كمر مي گذشت و به دورافتاده ترين مدارس عشايري سركشي مي كرد و تقريبا همه معلمان مدارس عشايري را به نام مي شناخت. محمد بهمن بيگي در سال 58 به سعايت بدخواهان از كار كنار گذاشته شد، اما مايوس نشد و بعد از چند سال در به دري، به حوزه فرهنگ و ادبيات روي آورد و با نگارش خاطرات 30 سال معلمي خود، با قلمي سحرانگيز و نكته پرداز طرحي نو در انداخت. حاصل اين دوره از زندگي او تاليف كتاب هاي «بخاراي من، ايل من»، «به اجاقت سوگند»، «اگر قره قاچ نبود» و «طلاي شهامت» است. اين كتاب ها سرشار از درس هاي تربيتي و آموزشي براي معلمان است. همچنان كه شور و عشق معلمي از سطر سطر آنها مي جوشد و دريغا كه اين كتاب ها به عنوان واحد درسي در دانشگاه هاي تربيت معلم تدريس نمي شوند. او هم در نگارش و هم در بيان بسيار نكته پرداز و شيرين گفتار بود. محمد بهمن بيگي كه بنيانگذار آموزش عشايري ايران بود، سرانجام در روز 11 ارديبهشت سال 89 شمسي ديده از جهان فروبست. تشييع پيكر او در شهر شيراز به خوبي نشان داد كه مردم ايران و به ويژه عشاير، قدر خدمتگزاران خود را مي دانند. حدود يكصد هزار نفر از فرزندان ايلات قشقايي، بويراحمد، دشمن زياري، جاويد ممسني، عمله قشقايي... و عشاير ساير مناطق كشور، همراه با فرهنگ دوستان خطه سعدي و حافظ: با شعار «گچ سفيد فشنگم/ تخته سياه تفنگم» پيكر او را با احترام تا گورستان كشن موسوم به بهشت زهراي عشاير شيراز تشييع كردند.