رازگو بلوچ
در ذهن نخبگان ما چه می گذرد؟
در ذهن بعض نخبگان ما احتمالا چنین فکرهای غیر سازنده ای می گذرد. سعی کنید بیندیشید چه کسانی را در دور برتان با چنین خصوصیاتی می شناسید. تلاش کنید بفهمانید شان دیگران هم متقابلا در باره شان چه می اندیشند. این به نفع هر دو سو است. در مطلب بعدی یک به یک این ذهنیت ها را پاسخ منطقی خواهیم داد و خط بطلان بر پوچی شان خواهیم کشید. اگر چه پوچی شان هم اکنون هم عیان است. شما هم سعی کنید در شناخت و تصحیح چنین ذهنیت هایی به ما کمک کنید:
1- روز سختی همه رهایم می کنند و این تنها قبیله ام است که با من می ماند. پس تا می توانم باید به پرورش نیرو از بین همان ها بپردازم، اگر فرصت استخدامی هست، اگر رایزنی برای منصب و مقامی هست.
2- من ذاتا و نژادا "خاص" بوده ام، منحصر به فرد بوده ام که به جایی رسیده ام. اگر نه در این شوره بازار چه کسی فرصت ترقی دارد؟ پس در صدر بودن حق ذاتی و دائمی من است، اگر وکیلم، شهردارم، رئیس فلان دفتر، و یا عضو فلان شورا. این باید همیشه مد نظر دیگران باشد.
3- حرف های کتاب ها، مدرنتیه، تفکر، مردم سالاری، توسعه و اینها مشتی چرند است که فقط در سرزمین های یخ زده به بار می نشیند. وظیفه ما اینجا چسبیدن به کلاه مان است که تا گوریچ و تفت و لوار اش نبرد.
4- اندیشه اجتماعی یعنی بررسی ملموسات، یعنی کی کدام سرشناس اجتماعی خویش و قومش فوت کرده و می شود به بهانه آن یک تحرک اجتماعی داشت و بعد تنورچه هم می شود چهار لغت پراند و دیگران را مسحور کرد. کتاب و ها درس ها برای تدریس اند و آزمون از دانشجویان و خداحافظ. حتی برای منی که مدرس دانشگاهم و یا ارشد و دکترا می خوانم.
5- هم اندیشی گپ و گفتگو فقط با همطراز اجتماعی معنا دارد، همطراز هم یعنی کسی که قبیله اش نفر بیشتر دارد و به حرفش هستند، یا پمپ بنزین و نانوایی هایش بسیارند، یا با بالادستی ها برو و بیایی دارد و دوری از او خطرناک است و نزدیکی اش مستوجب امن و قربت. دیگران همه کهترند هم اندیشی با هاشان یعنی ما بگوئیم و آن ها بشنوند. کسر شان است و بی ثمر اگر غیر این باشد.